سلامرمضانتان مبارك. مستدام. پرخير.حالا بعد يك عمر دوري همه از اين شهر متروك؛ چه بدانم كه مانده و كه نه. براي دل خودم مينويسم. و البته سلام و ارادت هميشه و دوباره به گاه و بي گاه خوانده و ناخوانده هايِ غريب و آشنا.يادم باشد حساب علي و محمد و ايمان و محمدحسين و سعيدها از حساب باقي دنيا جداست. يادم باشد حالا در اين تنگايي كه نفس ميكشم؛ همانقدر خدا دارم؛ كه در فراخنايِ نبوده. يادم باشد من آدمِ سفر هستم. نيامده ام بمانم.
بعدچقدرها مجموعه شعرهايِ بد و بدردنخور خونده ام اين روزها. اين هم يادم باشد.يادم باشد رمان و داستن خوبي هم نخوانده ام. بيشترش؛ ادا و اطوار است.
ديگراينكه متاسفم كه در بساط سياست مملكتمان؛ انگار دعوا بر سرِ اين نيست كه چه كسي راست-تر مي گويد؛ بلكه حرف سرِ اين است كه چه كسي كمتر دروغ ميگويد. يا حتي؛ بدبينانه ترش اينكه؛ چه كسي "قشنگ"تر دروغ مي گويد. يادم باشد اين رختِ كهنه و آلوده را؛ هرچه بيرون تر بايد كشيد.
يادم باشدبر قوم و قبيله ي ما؛ مبادا سالِ بي باراني بگذرد. به قيمت خونِ "گرگ"ي حتي. يادم باشد محرمِ اين حرف؛ منم و رفيق و صاحب ماجرا.
1)محض دلِ شيشه سنگ را خواهي بستوحشيگريِ پلنگ را خواهي بستصلح تو به قامت جهان مي آيددست و دهن تفنگ را خواهي بست
2)تنهايي را به به هاي و هوي ات بسپارگوشِ كر را به گفت و گوي ات بسپارگهواره ي كوچكي مهيا كن و بعدموسايِ مرا به نيل موي ات بسپار
غمگين چو پاييزم، از من بگذر...
حرفی به روایتِ گرگ (عبدالله نظری) در 12:18 | موضوع:
• لینک ثابت&n
برچسب:
نویسنده: پندار فدایی
تاريخ: پنجشنبه
24 آذر
1401 ساعت: 12:06